۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۵
نگاهی به شبهه «آکل و مأکول»

بنابر شبهه «آکل و مأکول» اگر بدن انسان خاک شده و جزء گیاهان شود، سپس انسانی دیگر آن را بخورد و جزء بدنش شود، حشر آنها در قیامت چگونه خواهد بود؟ یکی از پاسخ ها اینست: هر یک از ذرات بدنِ انسان، تمام مشخصات جسمی او را در بر دارد، یعنی اگر هر یک از سلول های بدن را پرورش دهیم تا بصورت یک انسان کامل درآید آن انسان تمام صفات شخصی را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود. بنابر این بدن انسان می تواند مثل کودکی که بزرگ می شود پرورش یافته بصورت انسان کاملی محشور گردد.

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا: بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ در ذیل آیه ۲۶۰ سوره «بقره» که می فرماید: «وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی‌ ...» داستان زیر را نقل کرده اند:
«روزی ابراهیم(علیه السلام) از کنار دریائی می گذشت مرداری را دید که در کنار دریا افتاده در حالیکه مقداری از آن داخل آب و مقداری دیگر در خشکی است و پرندگان و حیوانات دریا و خشکی، از دو سو، آن را طعمه خود قرار داده اند، حتی گاهی بر سر آن با یکدیگر نزاع می کنند.

دیدن این منظره ابراهیم(علیه السلام) را به فکر مسئله ای انداخت که همه می خواهند چگونگی آن را بطور تفصیل بدانند و آن کیفیت زنده شدن مردگان پس از مرگ است، او فکر می کرد که اگر نظیر این حادثه برای جسد انسانی رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مسئله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانی صورت گیرد چگونه خواهد شد!؟ ابراهیم(علیه السلام) گفت: پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی؟

خداوند فرمود: مگر به این ایمان نداری؟ او پاسخ داد: ایمان دارم لکن می خواهم آرامش قلبی پیدا کنم. خداوند دستور داد که چهار پرنده بگیرد و گوشت های آنها را در هم بیامیزد، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذارد، بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند، او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزای مرغان از نقاط مختلف جمع شده، نزد او آمدند و حیات و زندگی را از سر گرفتند!».


شبهه آکل و مأکول
از شرحی که درباره انگیزه تقاضای ابراهیم(علیه السلام) نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذکر کردیم استفاده می شود که بیشتر توجه ابراهیم(علیه السلام) در این تقاضا، این بوده که چگونه بدن حیوانی که جزء بدن حیوانات دیگر شده، می تواند به صورت اصلی بازگردد؟ و این همان است که ما در علم عقائد از آن به عنوان «شبهه آکل و مأکول» نام می بریم.


توضیح اینکه: در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادی باز می گرداند و به اصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان بر می گردد. در این صورت این اشکال پیش می آید که اگر بدن انسان خاک شد و بوسیله درختان جزء گیاه و میوه ای گردید و انسان دیگری آن را خورده و جزء بدن او شد یا فی المثل اگر در سال های قحطی، انسانی از گوشت بدن انسان دیگری تغذیه کند، به هنگام رستاخیز، اجزای خورده شده جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید؟ اگر جزء بدن اول گردد، بدن دوم ناقص می شود و اگر بعکس جزء بدن دوم باقی بماند اولی ناقص و یا نابود خواهد شد.


از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقائد، پاسخ های گوناگونی به این ایراد قدیمی داده شده است، که گفتگو درباره همه آنها در اینجا ضرورتی ندارد و بعضی از دانشمندان که نتوانسته اند پاسخ قانع کننده ای برای آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانی را توجیه و تأویل کرده اند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحی او دانسته اند؛ در حالی که نه شخصیت انسان، تنها وابسته به روح است و نه آیات مربوط به معاد جسمانی چنان است که بتوان آنها را تأویل کرد؛ بلکه همان طور که گفتیم صراحت کامل در این قسمت دارد. بعضی نیز به یک نوع معاد به ظاهر جسمانی قائل شده اند که با معاد روحانی فرق چندانی ندارد؛ ولی ما در این جا راه روشن تری با توجه به متون آیات داریم که با علوم روز نیز کاملاً سازگار است و توضیح آن نیاز به سه مقدمه دارد:


۱. می دانیم که اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکی تا هنگام مرگ عوض می شوند، حتی سلول های مغزی با این که از نظر تعداد کم و زیاد نمی شوند باز از نظر اجزاء عوض می گردند؛ زیرا از یک طرف «تغذیه» می کنند و از سوی دیگر «تحلیل» می روند و این خود، باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است، خلاصه اینکه در مدتی کمتر از ده سال تقریباً هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقی نمی ماند؛ ولی باید توجه داشت که ذرات قبلی به هنگامی که در آستانه مرگ قرار می گیرند همه خواص و آثار خود را به سلول های نو و تازه می سپارند، به همین دلیل خصوصیات جسمی انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته تا بقیه کیفیات جسمانی، با گذشت زمان ثابت هستند و این نیست مگر بخاطر انتقال صفات به سلول های تازه. (دقت کنید).


بنابراین آخرین اجزای بدن هر انسانی که پس از مرگ، تبدیل به خاک می شود دارای مجموعه صفاتی است که در طول عمر کسب کرده و تاریخِ گویائی است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!
۲. درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل می دهد؛ ولی باید توجه داشت که «روح» همراه «جسم» پرورش و تکامل می یابد و هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند و لذا همانطور که دو جسم از تمام جهات با هم شبیه نیستند دو روح از تمام جهات نیز با هم شباهت نخواهند داشت. به همین دلیل هیچ روحی بدون جسمی که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمی تواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق بازگردد تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالیتر از سر بگیرد و از نتایج اعمالی که انجام داده بهره مند شود.


۳. هر یک از ذرات بدنِ انسان، تمام مشخصات جسمی او را در بر دارد، یعنی اگر هر یک از سلول های بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا بصورت یک انسان کامل درآید آن انسان تمام صفات شخصی را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود. (دقت کنید).


مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟ همان یک «سلول نطفه» تمام صفات او را در بر داشت و تدریجاً از راه تقسیم به دو سلول تبدیل شد و دو سلول به چهار سلول و به همین ترتیب تمام سلول های بدن انسان به وجود آمدند، بنابراین هر یک از سلول های بدن انسان شعبه ای از سلول نخستین می باشد که اگر همانند او پرورش بیابد انسانی شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد.


اکنون با در نظر گرفتن مقدمات سه گانه فوق به پاسخ اصل ایراد می پردازیم:
آیات قرآن صریحاً می گوید: آخرین ذراتی که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز می گردد. (۱) بنابراین اگر انسان دیگری، از او تغذیه کرده، این اجزاء از بدن او خارج شده و به بدن صاحب اصلی بر می گردد تنها چیزی که در اینجا خواهد بود این است که لابد بدن دوم ناقص می شود، ولی باید گفت در حقیقت ناقص نمی شود؛ بلکه کوچک می شود؛ زیرا اجزای بدن او در تمام بدن دوم پراکنده شده بود که به هنگامی که از آن گرفته شد به همین نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچک تر می شود، مثلا یک انسان شصت کیلوئی که چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگری بوده از دست خواهد داد.

تنها بدن کوچکی به اندازه کودکی از او باقی می ماند. ولی آیا این موضوع می تواند مشکلی ایجاد کند؟ مسلماً نه، زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بردارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندی که کوچک است و سپس بزرگ می شود پرورش می یابد و بصورت انسان کاملی محشور می گردد، این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلی و نقلی ندارد.


آیا این پرورش هنگام رستاخیز فوری است یا تدریجی؟ بر ما روشن نیست، اما این قدر می دانیم هر کدام باشد هیچ اشکالی تولید نمی کند و در هر دو صورت مسئله حل شده است.
تنها در اینجا یک سؤال باقی می ماند و آن این که اگر تمام بدن انسانی از اجزاء دیگری تشکیل شده باشد در آن صورت تکلیف چیست؟


اما پاسخ این سؤال نیز روشن است که چنین چیزی اصولاً محال می باشد؛ زیرا مسئله «آکل و مأکول» فرع بر این است که بدنی، اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد و با توجه به این موضوع ممکن نیست تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد، باید بدنی قبلاً فرض کنیم تا از بدن دیگری بخورد بنابراین بدن دیگر حتماً جزء او خواهد شد نه کل او. (دقت کنید).
با توجه به آنچه گفتیم روشن می شود که مسئله معاد جسمانی با همین بدن هیچ گونه اشکالی تولید نمی کند و نیازی به توجیه آیاتی که صریحاً این مطلب را ثابت کرده است نداریم. (۲)، (۳)


پی نوشت:

(۱). به آیاتی که می گوید: «مردم از قبور خود زنده می شوند» مراجعه شود.

(۲). تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ناصر، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۷۴ شمسی، چاپ: اول، ج ۲، ص ۳۰۱.

(۳). گردآوری از کتاب: یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ، مکارم شیرازی، ناصر، تهیه و تنظیم: حسینی، سید حسین، دار الکتب الاسلامیة، تهران، ‌۱۳۸۶ شمسی، ‌چاپ: چهارم، ‌ص ۳۲۶.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha